بخدا دیگه از زندگی خسته شدم. تو زندگی یه دل بستگی داشتم و اون هم درس خوندن بود.این "استاد نماها"ی دانشگاه آزاد رگم رو زدن.ای امام جمعه ها ! ای فرماندارا ! ای شهردارا! ای کسانی که کاره اید و استاد سفارش میکنید به دانشگاه. لااقل این یه کار رو نکنید.یه نفر که تازه فوقش رو از هند گرفته اوردن.دو سه هفته ی اول که صحبت میکرد موندیم هندی حرف میزنه یا انگلیسی! شاید هم تقصیرش نباشه.آخه میگن وقتی که انگلیسی ها باروبنشون رو جمع میکردن که از هند برن به هندی ها گفتن که بیچاره ها این همه سال هر بلایی که خواستیم سرتون دراوردیم.هندی ها هم گفتن که درسته شما چند سال ما رو fuck ( واقعا معذرت) کردید ولی ما برای همیشه زبان انگلیسی رو fuck ( دوباره معذرت) خواهیم کرد.یه استاد نمای دیگه هم اوردن که یقه اش رو تا آخر میبنده و براش فرقی نمیکنه که تو دستشویی زور بزنه یا دو کلمه انگلیسی صحبت کنه.هر سوالی هم ازش میکنی مثل خر میمونه تو گل.
همین دلایل باعث شده منی که ترم اول شاگرد اول شدم و ترم دوم دوم حالاتر بزنم و فقط به فکر فارغ التحصیلی باشم و اینکه تا جا داره کمتر برم دانشگاه. نه دنیایی برامون مونده نه عقبی.خیر پیش.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 19:29 توسط فرشید
|